3 شعر براي ف.ح
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-
وقت رفتن است.
لباس هايت را در چمدان پهن ميكني
و قاب ها را روزنامه مي پيچاني.
من دل بي خانه ام را در دست گرفته ام
و بي تاب بر شاهراه گذشتن ات سنگر گرفته ام.
دلي در ديس!
2-
آرام و مصلوب به
چهارچوب اتاق ات تكيه مي دهم
و به حماقت ندزديدن عكس 4*3 ات فكر ميكنم.
به زمستاني كه در پيش است.
3-
مرگبارترين لحظه است
آن گاه كه به خدا مي سپارمت.
تو آنطرف خيابان و
من اين طرف.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:13  توسط حمید هامون
|
دبستان كه مي رفتم هميشه معلم هام وقتي از دستم كلافه مي شدند و از اين همه خنگ بودنم به ستوه مي امدند،خر خطابم مي كردند و آن را جوري ادا مي كردند كه گويي به ستايش باهوش ترين دانش آموزشان مشغول اند.هنوز كه هنوز است فكر مي كنم خر معناي ديگري دارد و آن بزرگ و دوست داشتني است !از همان روز هاي اولي كه با استاد عزيزم- خانم احمدنيا – و طاها ي دوست داشتني(املاي صحيح طاها را مي دانم!!! ذوق زده نباش كه سوتي دادم) آشنا شدم- كه هر دو از بلاگرهاي توانا هستند- در فكر نوشتن در دنياي مجازي بودم اما چه كنم كه مشغله هاي فراوان مانع ازآن شد(منظور از مشغله هاي فراوان همان افزايش مداوم دريچه ي كاليبريست بودنم است كه خواب را به هر چيزي حتي گفتمان درباره ي حوريان بهشتي ترجيح مي دادم)نام وبلاگ پيشنهاد طاها بود كه البته امروز مهر تاييد نيكزاد عزيزهم بر پيشاني اش خورد.همين و بس.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:11  توسط حمید هامون
|