به نيكزاد و طه ي عزيزم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اخم ات را باز كن، دوست من.
هيچ نيست پشت اين بيهودگي هايمان.
سيگار و آواز كنار اتوبان را عشق است.
دمي بنشين كنارم؛لحظه ي بعد را نمي دانم چه مي شود!
بر چهره ات رنج هزار ساله نقش بسته است!
هزار سال بردگي!هزار سال دوندگي!
بي هيچ ثمري،اما.
فاشيست ها را بي خيال؛
بوي باران،عطر نيلوفر را عشق است كه
made in پاريسش را بزرگ كنده كاري كرده اند بر شيشه ي ارغواني اش
دمي بنشين كنارم؛لحظه ي بعد را نمي دانم چه مي شود!
پانوشت؛
*نيلوفر سعيدي هميشه بوي خوبي مي دهد همه ي عطرهايش از پاريس مي آيند.
اين هفته را حرام زيسته بودم.
فردين را - يگانه چشم هاي بي غشي كه دوست مي دارم - تا پاسي از شب لعنت شده
منتظر نگاه داشته بودم
تا اجاره ي گه زندگي كردنم را،
تاريك زيستنم را به
او بدهم.
_______________________
كنار خيابان نشسته ام.سيگاري آتش مي زنم و بيهودگي ام را بلند بلند اشك مي ريزم.كسي را باكي نيست !!
اين روزها احساس دلتنگي ميكنم.دلتنگ كساني ام كه كنارم نشسته اند و هراسان ام از اينكه لحظه ي بعد چه ميشود.به گذشته كه نگاه ميكنم خودم را در گوشه ي اتاق،تنها و رها شده مي بينم.هرگز عروسكي نداشته ام كه به آن دل ببندم! به خواهرم حسادت ميكنم.روزهاي شيرين و جواني پدر و مادرم را تنهاي تنها بلعيده است.از روزهاي كودكي،خانه ي تنگ و بي رمق اجاره اي را به ياد دارم كه هميشه لوله هاي آب گرمش خراب بودند و هفده (17) پله كه به در ورودي صاحب خانه مان مي رسيد و هر ماه همه ي پله هارا با شوقي كه نمي دانم از چيست مي دويدم و پاكت پول اجاره را به او مي دادم.
آري....دلتنگ همان خانه ي تنگ و بي رمق ام! بي مجال انديشه به آرزوهاي دست نيافته.دلتنگ كودكيه از دست رفته ام و دلتنگ همه ي آن چيزها كه ديگر ندارمشان!...پدر،مادر،خواهر و آن هفده(17) پله ي دوست داشتني...