تبليغاتX
خر نوشت
اندک جایی برای زیستن...

تا كي بايد جاي شانه هايت سر بر بالش بگذارم و هاي هاي همه ي بدبختي ها را گريه كنم؟...خسته شدم...كم آورده ام...

 كاش هرگز در اين خانه ي نكبت را نمي كوبيدي...كاش هرگز بازنگردي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:7  توسط حمید هامون  | 

اين روزها مدام نگران و مضطربم.تو هم به اين روزمرگي هاي لجن اضافه شدي.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

1-

 

من هميشه ميترسم اتفاق بدي بيفتد.

سيلي، جنگي يا  اس-ام-اسي از تو.

از دلگيري هايت .

از آزردگي ات از حرف هاي من.

 

 

2-

 

روزها مي گذرد و

ما هر لحظه خموده تر مي شويم

و من هي  اين دست و آن دست مي كنم

واژه هاي كپك زده ي عاشقانه را،

اين كه -  دوستت مي دارم-

اين كه – به دستهايت محتاجم-

روزها مي گذرد، بي هيچ وقفه اي.

لحظه هاي كوتاه با تو بودنم

به گه كشيده مي شوند از بس

به كوچه ي علي چپ مي زنم اين

گلوي وامانده ام را

تا نگويم....

و التماس نكنم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:23  توسط حمید هامون  | 

 

به تخم اش نيست روزگار

كه تنهاي تنها

گز مي كني كوچه ها را.

امير.ي بوده اي

هرگز اما امير يل نبوده اي  كه

يك تن(=هزار كيلو) خستگي را هر روز

از بوق سگ تا دين روز

با خود اين ور و آن ور ببري !!

زندگي مان را صرف مي كنم:

به گا رفتم.

به گا رفتي.

به گا رفتیم.

به تخم اش هم نيست روزگار.....

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:24  توسط حمید هامون  |