تا كي بايد جاي شانه هايت سر بر بالش بگذارم و هاي هاي همه ي بدبختي ها را گريه كنم؟...خسته شدم...كم آورده ام...
كاش هرگز در اين خانه ي نكبت را نمي كوبيدي...كاش هرگز بازنگردي.
اين روزها مدام نگران و مضطربم.تو هم به اين روزمرگي هاي لجن اضافه شدي.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-
من هميشه ميترسم اتفاق بدي بيفتد.
سيلي، جنگي يا اس-ام-اسي از تو.
از دلگيري هايت .
از آزردگي ات از حرف هاي من.
2-
روزها مي گذرد و
ما هر لحظه خموده تر مي شويم
و من هي اين دست و آن دست مي كنم
واژه هاي كپك زده ي عاشقانه را،
اين كه - دوستت مي دارم-
اين كه – به دستهايت محتاجم-
روزها مي گذرد، بي هيچ وقفه اي.
لحظه هاي كوتاه با تو بودنم
به گه كشيده مي شوند از بس
به كوچه ي علي چپ مي زنم اين
گلوي وامانده ام را
تا نگويم....
و التماس نكنم.
به تخم اش نيست روزگار
كه تنهاي تنها
گز مي كني كوچه ها را.
امير.ي بوده اي
هرگز اما امير يل نبوده اي كه
يك تن(=هزار كيلو) خستگي را هر روز
از بوق سگ تا دين روز
با خود اين ور و آن ور ببري !!
زندگي مان را صرف مي كنم:
به گا رفتم.
به گا رفتي.
به گا رفتیم.
به تخم اش هم نيست روزگار.....