تبليغاتX
خر نوشت
اندک جایی برای زیستن...

به مادربزرگي كه هرگز دوستش نداشتم...اما هميشه دلتنگ اش مي شوم

 

سلام مادر بزرگ جان. نميدام چرا برايت مي نويسم. اين روزها همه تنها شده ايم. من، پگاه، بابا، مامان....

هميشه همين چهار نفر بوده ايم. تنهاي تنهاي.

چند شب پيش كه زنگ زدي تا حالمان را بپرسي و يلدا را تبريك بگويي نتوانستم گريه نكنم.

بغض كردم. گفتم: "مامان...هيچ كس حتي به اشتباه زنگ خانه يا تلفن مان را نزد...هيچ كس مامان."و بعد گريه ام گرفت و تو كه گوش هايت سال هاست چيزي را خوب نمي شنود ، نشنيدي چه طور زار زدم و چقدر دلم مي خواست....

فكر كردن به اينكه چقدر ما چهار نفر تنها شديم سخت است. حتما خوب يادت هست 15 سال پيش را كه با يك ماشين ژيان سبز شما را ترك كرديم و همه ي خاطرات را به هيچ گرفتيم و تنهايي را به جان خريديم....

مادربزرگ حالا همه ي چهار نفرمان، موبايل داريم. ماشين داريم. حقوق داريم. به سينما

 مي رويم. شام را مثل اروپايي ها بر ميز مي خوريم. آبگوشت را هم به شكل مدرن با نان فانتزي صرف مي كنيم. پدر تمام اين سال ها گچ ها و تخته هاي سياه را بيشتر از صورت ما لمس كرد و مادر دختران زيادي را درس داد. از كودكي يادمان دادند كه چه طور تنها باشيم.

مادر بزرگ به لطف گچ هاي تخته ي سياه ، پدر انگشت هايش زخم شده اند.زخم هايي كه ديگر خوب نمي شوند. باور كن. اين را دكتر گفت.

و مادر ريه اش را از دست داد از بس جان كند در كلاس هاي تنگ و ترش.

اما نگران نباش به لطف ماشيني كه همين تازگي ها برايم خريده اند زودتر از آن چيزي كه فكر كني به بيمارستان مي رسانمشان !!!!

حالم هيچ خوب نيست مادر بزرگ....

مادر بزرگ ديگر نمي توانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:52  توسط حمید هامون  |